close
تبلیغات در اینترنت
نوشته های خاص - 3

شاید عشق همین باشد ...

نوشته های خاص

دوستی میگفت :

خیلی سال پیش که دانشجو بودم،بعضی از اساتید عادت به حضور غیاب داشتند

تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند !

ابتدا و انتهای کلاسکه مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی  !

هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود ؛

هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود ،

حتی اگر نصف کلاس غایب بودند ،جناب مجنون میگفت:

استاد همه حاضرند!

و بالعکس اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس،میگفت:

استاد امروز همه غایبند!هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند ...

امروز خبر دار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است :

هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ...

شاید عشق همین باشد ...


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

و چه انگیزه ای بهتر از عشق ...؟!

نوشته های خاص

در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد

که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت

وقتی که کریم خان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد

او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود

در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت

بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت  نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند

وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد

و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید

سیاه خان تنها کسی بود که میتوانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند

و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند

روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند !

کریم خان از سیاه پرسید :

چه شده نکنه نون نخوردی ؟!!

قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا میرسید !

سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت ؛

اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریم خان گفت :

قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود

چند روزست که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته ،

سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد

اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد

او تنها کسی است که میتواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند ...

کریم خان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد

بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد

کریم خان مقدار پول به آنها داد و گفت :

امروز که گذشت اما فردا میخواهم همان سیاه خان همیشگی باشی

این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت !

فردا کریم خان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا

پرت میکند که از سر معمار هم رد میشود

بعد رو به همراهان کرد و گفت :

ببینید عشق چه قدرتی دارد

آنکه آجرها را پرت میکرد عشق بود نه سیاه خان ...

 

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه ...

و چه انگیزه ای بهتر از عشق ...؟!


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

همیشه یک نفر را داشته باشید که ...

 

نوشته های خاص

همیشه یک نفر را داشته باشید که وقتی از زمین و زمان شاکی شدید

بشود وکیل و حق را فقط بدهد به شما

حالا میخواهد حق با شما باشد یا نه

اصلا مهم نیست

یک نفر که

ترجیح مکررش ، اولویت اکیدش به همه ی دنیا

فقط شما باشید ...

 

یک نفر که وقتی در غربت دنیا گم و گور شدید

با یک "دیوونه غصه ی چی رو میخوری؟من که هستم" گفتن

گند بزند به همه ی دلتنگی ها

به همه ی درد ها

به همه ی تنهایی ها ...

 

یک نفر که وقتی خسته روبروی دنیا زانو زدید

فقط با دیدن پیامش بلند شوید و با همان دنیا تا آخر دنیا بجنگید

نه با دیدن چشمانش

و نه حتی با شنیدن صدایش

بلکه فقط با دیدن پیامش

 

همین ...


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

اصلاً زنها را نمي شود به امان خدا رها كرد...

نوشته های خاص

اصلاً زنها را نميشود به امان خدا رها كرد

هرچقدر هم كه بگويي لوس ميشوند

رويشان زياد ميشود

باز بايد چهارچشمی هوايشان را داشته باشی ...

خودت را نگاه نكن

با يك دود كردن سيگار

با يك قدم زدن

با يك موسيقی

ميشوی مثل روزِ اولت ...

زنها اما دلشان يك آغوش ميخواهد و بس ...

 

#علی_قاضی_نظام


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

کاش خدا هم یک اتیکت روی هرکداممان نصب می کرد...

نوشته های خاص

مطمئنم همه می دانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال

 یا شیشه ی شربت را قبل از مصرف تکان داد

ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را می نویسند

برای اطمینان شاید

برای یادآوری ...

برای آنها که اولین بار است پنیر می خرند شاید فکر بدی نیست , چه اشکالی دارد

آنها که همیشه می دانستند و می دانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد ،

اصلا جمله ی "خنک بنوشید" به چشمشان نمی آید

ولی  اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد ،

این جمله ی  کوتاه دو کلمه ای می تواند آینده ی رابطه ی او و این نوشیدنی را عوض کند ...

میگویم کاش خدا هم  یک اتیکت روی هرکداممان نصب می کرد و با حداقل کلمات وصفمان می کرد

شاید روابطمان با آدم های اطراف بهتر می شد

 ساده و روشن ...

 چیزهایی شبیه " اعصاب پرحرفی ندارد"

یا "در گرما بداخلاق می شود"

"هر چیز را یکبار بهش بگو"

"غیر قابل دوستی"

"طول می کشد تا یخش باز شود ؛ صبور باش"

خب آنها که می شناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام  نوشته های روی بسته ها ، دیگر به آن توجه نمی کردند

و همان طور که کیسه های خرید را جابه جا کنند با چشم بسته هم پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال

و آدم های جدید حین برخورد با "بی احساس و غیرمنطقی" خیلی ساده راهشان را کج می کنند و

وقتشان را صرف کسی می کنند که روی اتیکتش نوشته باشد

" صمیمی و با معرفت ..."

 

#فاطمه_شاه_بگلو


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بزنید از بیخ و بن فیلترمان کنید راحت شویم ...

 

نوشته های خاص

فیلترمان کنید...

نسلِ ما چیزی برایِ از دست دادن ندارد

با مدارِکی که محضِ اطلاع است و هیچ ارزشِ قانونیِ دیگری ندارد

واقعا هم ندارد ...

 



ادامه مطلب

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

گــاهــی دلــتـــ یــکـــ اتفــاق خــوبــــ مــی خـواهــد...

نوشته های خاص

گــاهــی پیــش مــی آیــد کــهـ دلــتـــ یــکـــ اتفــاق خــوبــــ مــی خـواهــد

اتفــاقــی کــهـ از روزمــرگــی نجـاتــتـــ دهـد

اتفــاقــی کــهـ حــالــتـــ را خــوبـــ کنــد

حتــی حــاضــری در هــوای یــخ زدهـ ی زمستــان پیــادهـ قــدم بـزنــی،

بــهـ هــوای اینکــهـ آفتــابــی بتــابــد و تــو را گــرم کنــد ...

نمــی دانــی چــهـ مــی خـواهــی

فقــط مـی گـویــی منتظــر یـکـــ اتفـاق  تــازهـ هستـــی

بــهـ تــرنمـی دلبستــهـ مـی شــوی و روزی هــزاربــار

بــا گــوش جــان آن نــوای مـوسیقــی را مــی شنــوی ،

امــا بـاز هــمــ نمــی دانـی کــهـ چـهـ مــی خــواهــی

آشفتــهـ و بــی قــرار هستــی

و بــاز هــمــ نمــی دانــی کــهـ چــهـ مــی خــواهــی ...

مــن راز ایــن بـی قــراری اتـــ را مــی دانــمــ !!

دلــتـــ یـکـــ دوســتـــ  مـی خــواهــد !

کســـی را کــهـ فقــط بشــود بــا او چنــد کـــلامــ حـــرف  زد !

شــایــد هــمــ گــاهــی دلــتـــ یــواشکـــی چیـــز بیشتــری بخــواهــد

شــایـــد هــمــ دلـــتـــ بــهـ ســرش زده بــاز عــاشــق شـــود ...!!

 

#شیما_سبحانی


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

روز پزشک مبارک...

روز پزشک مبارک

فِكــــرَش را بُكُــــن
 
هَمـــــه ىِ پِـــزِشكــــان
 
بُـــوسيــــدنِ يـــار را
 
بُـــوييــــدنِ يـــار را
 
تَجــــويــز ميكَـــردَنَد !
 
 
آخ كِـــه بيمــــارى
 
عَجيـــبـــ ميچَسبيــــد ...

 

#روز_پزشک_مبارک

#روز_تو


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

روز دختر مبارک...

نوشته های خاص، روز دختر مبارک

فلانی پسرزاس، اولین بچه اش پسره !

پسر پسر قند عسل، پسر پسر قند و نبات!

فلانی زايمان کرد ، شکم اولشه ؟ دختر ؟

وای دختره ...؟!

 



ادامه مطلب

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

این یعنی زندگی...

نوشته های خاص، این یعنی زندگی

ﺗَﺠﺴُّــﻢ ﮐُـــﻦ ﮐِـﻨـــﺎﺭﺕ ﺑــﺎﺷَــــﺪ !

ﺷَـــﺐ

ﻗَﺒــــﻞ ﺍَﺯ ﺧــــﻮﺍﺏ

ﻧِﮕــــﺎﻫَــــﺶ ﮐُﻨــــﯽ

ﺗــــﺎ

ﻣُﻄﻤَﺌِـــــﻦ ﺷَــــﻮﯼ ﮐـــﻪ ﻫَســـــﺖ

ﮐـــﻪ ﻣـــﯽ ﻣــﺎﻧـــﺪ

ﺻُﺒـــﺢ ﮐــﻪ ﺑﯿــــﺪﺍﺭ ﺷَـــﻮﯼ ﻫَــــﻢ

ﻫَﻨـــــﻮﺯ

ﻫَﺴـــــﺖ !

ﮐــــﻪ ﺧــــﻮﺍﺏ ﻧﯿﺴــــﺖ

ﮐــــﻪ ﺣَﻘﯿﻘــــﺖ ﺩﺍﺭَﺩ ﺑــــﻮﺩَﻧِــــﺶ ...!

 



ادامه مطلب

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5

مطالب گذشته

» چرا حالا ...؟؟ »» یکشنبه 01 مهر 1397
» چی شد که انقد سخت شد یه دوست داشتنِ ساده...؟! »» پنجشنبه 15 شهریور 1397
» به تکنولوژی که ابداً اعتمادی نیست... »» دوشنبه 05 شهریور 1397
» ﻣﻌﻴﺎﺭﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ... »» یکشنبه 04 شهریور 1397
» اوﻧﻮﻗﺖ ﻗﻮل ﻣﯿﺪم ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﺗﻤﯿﺰ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ... »» یکشنبه 04 شهریور 1397
» دلت که بگیرد... »» شنبه 03 شهریور 1397
» دنیا به آدم های رفتنی نیاز دارد... »» شنبه 03 شهریور 1397
» قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید... »» جمعه 02 شهریور 1397
» ولی دوستت دارم... »» جمعه 02 شهریور 1397
» طبیب من کجایی زود برگرد... »» پنجشنبه 01 شهریور 1397

تعداد صفحات : 7 صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد